Monday

اول

امروز پشت چراغ قرمز یاد گذشته افتادم. وقتی بچه‌تر‌ بودم. چراغ راهنمایی برعکس الان برام جذاب بود. فکر میکردم یه موجوده که بقیه رو کنترل میکنه. مادرم برام از خدا میگفت. من تو ذهنم یه چراغ راهنمایی بزرگ رو تصور میکردم که داره خدایی میکنه. به نظرم اون موقع همه چیز معنی میداد. مادرم گفته بود خدا یه چیزیه که همه رو کنترل میکنه، هرکی میره و هرکی میاد. اونه که دستور میده و اگه به دستوراتش گوش ندی تنبیه‌ت میکنه( دیده بودم پدرم به خاطر رد کردن چراغ جریمه شده).
گذشت تا اینکه چراغ از خدایی دست کشید و برای من شد سه تا رفیق. از مادرم پرسیدم برام چراغ رو توضیح داد. اینکه هر رنگ چه معنایی داره. بهم گفت قرمز یعنی ایست، سبز یعنی رو و نارنجی هم یعنی هشدار. سبز و قرمز رو فهمیدم نارنجی رو نه. برام بیشتر شکافت، «نارنجی میخواد بگه بترسید، قرمز داره میاد، سرعتتون رو کم کنید». فهمیدم ولی قانع نشدم. حس میکردم یه چیزی کمه. فکر کردم چرا نارنجی ما رو از قرمز میترسونه ولی هیچ رنگی نداریم که نوید اومدن سبز رو بده؟ مثلاً چراغ آبی. اتفاقاً همین رو هم پرسیدم. حتی به خودم قول دادم بزرگ‌شم حتما یه کاری میکنم چراغ چهاررنگ بشه. یه کاری میکنم رنگ آبی لبخند بیاره به جای فرمون کوبیدن و «اَکِه‌هی» گفتن‌های رنگ نارنجی. حس میکردم جای یه خبر خوش کمه، جای یه نوید ‌دهنده کمه. من قرمز رو دوست داشتم، حتی بیش‌تر از سبز به یه دلیل خیلی مسخره. به همون دلیلی که قبلا چهارشنبه رو از جمعه و الان پنج‌شنبه رو از شنبه و یک‌شنبه، قبل عید رو از عید بیش‌تر دوست دارم. بعد قرمز حرکته ولی بعد سبز دو مرحله ایستادنه. بعد از چهار‌‌شنبه هم پنج‌شنبه‌ست، روزی که فرداش تعطیله خودش هم بالقوه تعطیله، ‌ولی بعد جمعه اول هفته‌ست.
بوغ زدند، سبز شده بود.